تبليغاتX
خاطرات دختری که لک لک او را آورد!!

خاطرات دختری که لک لک او را آورد!!

لک لک نامه!!


 

 

 

یکشنبه سی ام تیر 1387

 

و گاهي يادش بخير مي گويم براي تمام نديده هايم..

 

و گاهي مي خندم به كوله بارم

 

و گاهي افسوسي كوتاه

 

و گاهي كابوسي در خواب

 

و گاهي درگير شدن با خوابم

 

و گاهي خفه شدن صدايم

 

و گاهي ترديد...

 

و گاهي ترس.

 

و گاهي تكرار تكرار تكرار...

 

و گاهي لعنت به من.

 

و گاهي آرام  خوابيدن.

 

خداحافظ.

نوشته شده در  ساعت 20:59  توسط !!!  | 


شنبه بیست و دوم تیر 1387

اين روزها بوي مرگ آزارم مي دهد. بوي خاك. بوي سكوت. بوي اضطراب. بوي دروغ. بوي ريا. بوي بي پولي. بوي تنهايي. بوي گنديده ي آدمها.

اين روزها بيزار شده ام ...

نمي دانم آخرين بار كه انگشت در حلق مغزم كردم كي بود اما به يك تهوع مغزي نياز دارم.

به يك رفتن.

شكستها ناكامي ها گاهي مرا ضعيف مي كند و گاهي نيرومند . اين بار ضعيف شده ام آنقدر كه نمي توانم خود را با كلمات گول بزنم...حتي جملاتم هم به آرامشم كمك نمي كنند. حتي داشته هايم...

 

نوشته شده در  ساعت 0:37  توسط !!!  | 


شنبه یکم تیر 1387

و گاهي حلقومم را پر مي كنم از بوي عود...از طعم گس هسته ي انگور...از تاريكي و سردي اجباري..

 

و گاهي چشمانم را پر مي كنم از صداي تو..حرفهاي تو..

 

و گاهي بي تفاوت به تو...به همه... و خلاصه كردن بودنم را در شات دوربين عكاسيم..و بازي با يك صورت..

 

و گاهي خسته..از تمام راه رفتن ها ..گريه ها..خنده ها... تمام مسايل استاتيك...

 

و گاهي خنده به روي تمام آرزوها....

 

و گاهي به آرامي دود شدن..به آرامي فروريختن...

 

و گاهي داتنگ..

 

و گاهي مغرور..

 

و گاهي خواهان نبودن..

 

و گاهي منگ...

 

و گاهي و گاهي و گاهي و گاهي نا باور....

 

 

نوشته شده در  ساعت 20:41  توسط !!!  | 


دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387

رابطه ي انسانها برايم عجيب است..گاهي اوقات وقتي با كسي كه دوستش دارم حرف مي زنم..مكث مي كنم..نگاهش مي كنم.. و با خود فكر مي كنم..كجا هستم؟ چه كسي هستم...؟ و او كيست؟ و او بي تامل مي گويد حواست كجاست؟؟؟

 

 

و مطمئنم او هيچگاه نمي فهمد به او فكر مي كنم!! فقط به بودنش!!! فقط به لحظه!!!

 

نمي دانم زمان چه اصراري به اين همه به سرعت گذشتن دارد؟!

 


همين ديروز بود 2 سال پيش !‌مي نويسم اينجا تا وقتي به من مي گويي يادت نبود تولدم شاهدي باشد بر حرف من!

 


زهرا جان... روزهاي پر اضطراب كنكور من!

بادام زميني گرم...بخاري....رياضيات گسسته...زمستان!

تولدت مبارك!!

نوشته شده در  ساعت 0:35  توسط !!!  | 


پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387


پريناز:

دوست كوچك من! تمام كودكي من! اولين دوست حرفه اي من!

تمام خاطرات در و ديوار مدرسه نيمكت دبستان آزاده

مدرسه ي پسرانه ي روبروي مدرسه ي ما!

 

پريناز:

دوست زيباي من! همراه من!

تمام تولد هاي من!

باد كنك!

و گاهي هم فوت شمع!


پريناز:

آبي من! صورتي و گاهي زرد!!

توپ ...ظهر... من ...تو.... توت و گاهي خنده

بدون اشك .. بدون قهر!!!!

 

كات!!

 

پريناز:

و امشب تو را پس از سالها در لباس عروس ديدم...

فرشته ي كوچولو::: پريناز كوچولوي من::::

منتظر بودم بلند شوي و مثل هميشه در جشن تولد هاي من به من كادو دهي و بگويي همه ي اينها شوخي است:::

من هنوز 9 سال دارم!!!!!!!

 

 

پريناز...

نوشته شده در  ساعت 23:36  توسط !!!  | 


چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387

حالم خوب نيست و سرم درد!!!

به اجبار زير راديكالم مي كنند بي تفاوت به منفي بودنم!!!!

نوشته شده در  ساعت 19:57  توسط !!!  | 


پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387

دوست دارم خيلي خيلي پول داشته باشم... تا تمام اجناس خاك گرفته ي اون پيرمرد رو روبروي بانك تجارت بخرم.

دوست دارم پولدار باشم تا پول عمل جراحي اون سرباز رو كه كنارم تو تاكسي نشسته بود رو بدم.

دوست دارم خيلي خيلي پول داشته باشم تا بتونم تمام 78 ميليون قسطاي بابامو پرداخت كنم.

دوست دارم پولدار باشم تا بتونم طرحهاي زيباي دانشجوهاي معماري رو اجرا كنم.

دوست دارم پولدار باشم تا براي تمام بچه ها مدادرنگي بخرم.

من مي خوام پول داشته باشم.

 

من دختري 20 ساله كه 23ارديبهشت به دنيا آمد...و بجز چند نفر هيچكس يادش نبود. يادم مي ماند كه اگر روزي پولدار شدم خودش را گم نكنم.

 

من .......دوستاني داشتم كه خيلي خيلي برايم بزرگ بودند. اما حالا خود را خالي كرده اند از بزرگي. مي دانم كه هيچ گاه برايم بزرگ نمي شوي.

نوشته شده در  ساعت 0:39  توسط !!!  | 


جمعه دوم فروردین 1387

آغاز بهارم مصداقي است براي نكويي سالم.

86 سالي كه فوق العاده بود براي من . هم فوق العاده در فاجعه بودن و عالي بودن.

فروردين 86 شروعش با فيلم اخراجي ها در سينما سپيده به همراه پيمان و دوستش. و شبش هم رفتن به رستوران بي بي به همراه پيمان و سعيد.

و بعد درس درس درس براي كنكور. 12 فروردين خون اومدن از گوشم. رفتن به بيمارستان.

درس درس درس درس درس ..خيلي درس . تا 1 ارديبهشت درست وقتي كه كتاب دين و زندگي رو تمام كردم. اون خانم قشنگ زنگ زد...باقيشو خودت مي دوني.

23 ارديبهشت تولدم بود . خيلي كوچولو و ساده . درس درس درس.

3 خرداد قرار بود ببينمت كه نشد.

درس درس درس

تير. كنكور.

سراسري  اصلا جالب نبود. اما بازم خدا را شكر آزاد هست. آزاد توپ بود كنكورش. مي دونستم قبولم. اما يه خورده استرس داشتم كه چرا يه انتخاب بيشتر نداشتم.

كل تابستون رفتم كلاس اتوكد. مقدماتي و پيشرفته. 17 مرداد حسابي چزونديم. طوري كه دچار حمله عصبي شدم . بيچاره دكتره فكر مي كرد چيزي مصرف كردم. حسابي ترسيدي.يك بار هم انقدر حرصم دادي خون دماغ كردم. چند روز بعد تو پارك شهر آرا بوديم. كه ارازل اوباش حمله كردن و حسابي كتك خورديم. جالب اينجاست پليس هيچكاري نكرد. ساندويچ هايدام هم له شد. وقتي فهميدي خيلي ناراحت شدي. قبلش مي خواستي برا هميشه بري اما وقتي فهميدي انگار دلت سوخت و موندي. من داشتم عادت مي كردم به نبودنت. اما نزاشتي.

10 شهريور مي دونستم كه ديگه نخواهم ديد تورو ولي خودت نمي دونستي.تا الانم نديدمت ..........

15 شهريور مهندسي معماري قبول شدم. همون چيزي كه مي خواستم. شاگرد اول كلاس هم هستم . ديگه چي مي خوام.

31 شهريور رفتم دانشگاه. تو ايستگاه با هاش دوست شدم. دختر خوبي بود. هميشه باهم بوديم. ولي .....

تمام بچه هاي كلاسو امتحان كردم. تا رسيدم به آرزو. از همه بهتر. مهربون تر و ايده آل تر. البته اصلا نبايد بهش عادت كنم. تا الان هم بهترين دوستي هست كه داشتم.

 

ازمهر اوضاع من و تو قاراش ميش شد. خودم مي دونم چرا ولي خودت نمي دوني.

تا 29 اسفند كه تير نهاييو زدم. خودت مي دوني چرا.

درست 11 روز پيش مداد رفت كف پام و عمل كردم. 5 روز ديگه مي تونم راه برم.

از 87 هيچ خبري ازت ندارم و خوشحالم كه آدرس اين وبلاگو نمي دوني. فقط تورو دعا مي كنم. به آرزوهات برسي. چون آرزوهاي بزرگي داري. من مي دونم كه يه روز به همشون مي رسي.

 

اميد وارم توي سال 87 بيشتر به خودم فكر كنم.

نوشته شده در  ساعت 0:57  توسط !!!  | 


سه شنبه هفتم اسفند 1386

شب . خيلي داخلي.

دختر:{ فقط نگاه مي كند و در دلش با چشماي پسر صحبت مي كند. متاسفانه خيلي آهسته صحبت مي كند . قرار نبود ديالوگها شنيده نشوند!!!}

 

پسر:{متاسفانه بلند بلند صحبتهايش را با اندام دختر مي زند اما دختر نمي شنود و من هم نمي توانم بگويم چون شما مي فهميد و به دختر مي گوييد}

 

هر دو:.....{هيچ}....

 

 

روز. مثلا خارجي. بوفه ي دانشگاه.

 

دختر نشسته بر روي صندلي پاهايش باز روبروي پنچره . خيره به آب معدني اي كه بين كفشهايش است. موبايل در دستش و اشكهايش به همراه تكه هاي كوچك ريمل ريخته روي كيبورد گوشي.

متاسفاه مشترك مورد نظر گوشي اش را خاموش كرده و لطفا اس ام اس ها منتظر بمانند. بيچاره طرح قرمز كه تعداد اس ام اس هاي ارسالي را از دستش خارج كرده.

 

به ابروهاي دختري خيره مي شود و از مدل آن نخ ها  خوشش مي آيد. پاهايش همچنان سست است و معده اش از گرسنگي سير.

 

اين روزها همه نگاه هايشان را پشت شيشه هاي بزرگ سياه پنهان كرده اند.

 

آرزو مي كند كاش آرزو اينجا بود...

از 3سال پيش تا حالا هرگز دلش براي دختري تنگ نشده بود..

با شروع ترم جديد موهاي دوستانش رنگي شده اند. بلوندها مشكي و مشكي ها بلوند. همه در فرار از آنچه هستند. همه آنچه هستند نيستند....!!!!

گوشي را كنار آب معدني مي گذارد و با دستانش سرش را مي گيرد تا مبادا فرار كند . آنجا خيلي شلوغ..خيلي صدا.. و خيلي خنده است..

 

گاهي اوقات يكباره همه چيز را از دست مي دهد حتي آنتن مو بايل. تنها چيزي كه هميشه داشت. دوست دارد سر كلاسهاي تئاتر حاضر شود و به مدت 5ساعت و 46 دقيقه به رشته اش فكر نكند.

 

 

ذهنش مشكي است...مثل طرح سياه ايرانسل..

نه آنتن خواهيد داشت

نه اس ام اس مي رسد

نه زنگ نه تماس نه مكالمه

نه كفشي

نه دختري

نه عينكي

نه ملخي كه با ولع برگهاي ز يتون را مي خورد......

نوشته شده در  ساعت 10:20  توسط !!!  | 


یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386

هميشه انسان شيريني بود مثل آب نبات...عين شكلات....
وقتي حرف ميزد قند تو دلمون آب ميشد...طوري كه چاي رو بدون شكر مي خورديم...
و امروز...
و امروز...
و امروز...
پايش را از دست داد فقط به گناه شيرين بودن خون زيادش!!!!



ديگر انسانهاي شيرين را دوست ندارم...انگار بايد به تلخي ها عادت كنم...........





نوشته شده در  ساعت 20:2  توسط !!!  | 


چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386

فقط بخاطر تو براي ولنتاين!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و شب و گاهي ام صبح در پس ميلياردها سلول الكترونيكي و شايد هم مغناطيسي...انگشتانت را مي فشاري تا شايد صدايي و اغلب لرزشي مرا منقلب سازد. و باز هم تو تو تو تو تو تو تو....و همچنان تو.. و حالا اما انگشتانت خسته از دنياي مجازي به دنبال ليلايي در حقيقت و حال كه يافته اي همچنان سردرگم.خسته و عصبي هستي. عزيزم.. طول ميكشد تا از مجازي به حقيقي عادت كني. انسانها انسانهايي هستند كه زود عادت مي كنند. خود را در مي يابم در انبوهي از دود سيگار كه اشكهايم مزه اش را تلخ تر كرده اند. 

نوشته شده در  ساعت 0:9  توسط !!!  | 


چهارشنبه یازدهم مهر 1386

نور شمع روي اندامت مي رقصد و آن را به رعشه مي اندازد

به خود مي بالم به خاطر داشتنت

بخاطر بودنت

بخاطر قطره ي عرقي كه از روي كمرت به پايين مي لغزد

به چشمان بسته ات مي نگرم و خوابت را نوازش مي كنم

با نفسهايم موهايت را حركت مي دهم

غرق در عطر موهايت هستم و از خاموش شدن شمع غافل

تو محو مي شوي

يادت هست هميشه به تو مي گفتم لحظات خوش من كوتاه هستند به اندازه عمر روشن شدن يك شمع تا خاموش شدنش!!!

 

 

نوشته شده در  ساعت 23:56  توسط !!!  | 


جمعه سی ام شهریور 1386

هميشه شكسته شدن عادت ها مرا هراسان و پريشان مي كند...

 

نمي دانم چرا پدرم امروز اصرار دارد تا آلبوم هاي قديمي عكس را نگاه كند او هيچ وقت اين كار را نمي كرد..

 

نمي دانم چرا اين گونه عكس هاي بچگي مرا نگاه مي كند .... مرا هم نگاه مي كند... حس ميكنم مي خواهد گذر عمرش را اينگونه ملموس حس كند...

 

 

نوشته شده در  ساعت 12:50  توسط !!!  | 


سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

روزمرگی های من

فیلم عطر : خاطرات یک قاتل.. فیلمی از تام تیکور از سینمای آلمان...

فیلمهای تیکور از آن فیلمهایی است که باید 2 هفته از دیدنش گذشته باشد تا بتوانی درباره اش بنویسی.
بعد از دیدن این فیلم نظرم درباره ی عطر فروشیهای کنار فروشگاهها عوض شد..
کشتن عشق..کشتن زیبایی.. کشتن احساس..جز خود خواهی چیزی نیست.. فقط بخاطر رسیدن به عطر عشق..
و زمانی که همه چیز را داشته باشی و زمانی که دنیا را داشته باشی.. خودکشی بخاطر نداشتن عشق حقیقی به وسیله ی عطر عشق.



فیلم دوستت دارم پاریس..

18 فیلم کوتاه..روایتی هجده گانه از عشق. که یکی از آن 18 تا را تام تیکور ساخته است..

قهرمان فیلمهای تام تیکور اغلب فردی است که از نظر قانون مجرم است اما نه از نظر ما...

یکی از دیالوگهای فیلم دوستت دارم پاریس آن قسمتی که تام تیکور آن را کارگردانی کرده را دوست دارم و آن: "گاهی جیغ می کشیدی...گاهی با دلیل و گاهی بی دلیل!!!!"





زندگی همین است...گاهی با دلیل و گاهی بی دلیل


این هفت روز که در پیش دارم سرنوشت مرا تا پایان عمرم رقم می زند.....همه چیزم... برایم دعا کنید... برایم بین بد و بدتر ...بد را بخواهید..

نوشته شده در  ساعت 13:1  توسط !!!  | 


دوشنبه دوازدهم شهریور 1386

برای علای عزیز باشد تسکینی بر دلش..

روزی که تو را گم کردم تا بازی کنم...

روز خوبی بود..

صبح یادم رفت تا تورا پیدا کنم..

از آن روز تا بحال هنوز هم تو را نیافته ام...

تنهایم فقط به گناه یک قایم باشک بی مزه!!!

پس خدا کجاست؟؟؟

نوشته شده در  ساعت 16:8  توسط !!!  | 


جمعه دوم شهریور 1386

برای خودم

چقدر پیچیده هستیم ... چقدر مرموزیم..نمی توانیم خود را بشناسیم چه برسد به دیگری.. فکر می کردم میشناسمت اما تازه فهمیدم که خود را نمی شناسم.. ممنون از اینکه به من فهماندی چقدر نفهمم امیدوارم این را بفهمم. این روزها احساس دوگانه ای دارم..امیدوارم در کشمکش این دوگانگی ها نصف نشوم ....
من اینجا با هوای ابری و تنها....... کاش مرا تنها می گذاشتی تا هر شب مرا از رفتنت نترسانی.

نوشته شده در  ساعت 20:41  توسط !!!  | 


پنجشنبه یکم شهریور 1386

بابل

بابل
فیلمی از آن قماش هایی که گویا این روزها اپیدمی شده..مثل کافه ستاره و تقاطع خودمان یا کرش از نوع خارجی اش..
بهرحال فیلم بابل با بازی براد پیت فقط ارزش یک بار دیدن را داشت البته به نظر من..
فیلم فقط به مقایسه مردم مسلمان مراکش و مردم آمریکایی می پردازد. مردم مراکش را مردمی تروریست نشان می دهد و روی نماز خواندنشان و مساجدشان زوم می کند..و مردم آمریکا را مردمی که خواهان صلح هستند..
دنیای بچه های مراکش را پر از عصبانیت ..عشق به جنگ..و انحرافات جنسی نشان می دهد تا آنجایی که پسر کوچک خانواده با دیدن اندام لخت خواهرش خود را ارضا می کند...

دنیای بچه های آمریکا را شیرین و عشق به صلح و پاکی نشان می دهد.

تنها یک صحنه از این فیلم را دوست دارم ..و آن دقایق پایانی است که براد پیت به منزلش زنگ می زند و با پسرش صحبت می کند و پنهانی گریه می کند همین!!!

یکی از نقاط مثبت فیلم حرکت نا آرام دوربین است که بیننده را مضطرب می کند.

کارگردان و نویسنده قصد داشتند همانند رمانهای سیدنی شلدون فیلم را پیچیده کنند و خواننده را گیج اما موفق نبودند. آنها خواسته اند چندین داستان را با هم قاطی کنندتا علامت سوال برای بیننده به وجود بیایدآنها به ژاپن مراکش و مکزیک می رفتند غافل از اینکه بیننده پا به پای آنها می آید و مسافر است و خسته از این سفر طولانی و کسل کننده...

فیلم را پیگیری می کردم شاید جایی مرا غافلگیر کند اما با زنده ماندن همسر برادپیت فهمیدم هیچ شوکی در کار نیست و کارگردان قصدش فقط ساخت فیلمی بوده که جنبه های تبلیغاتی آن مهم بوده و می خواهد بیننده با شادمانی سینما یا دستگاه دی وی دی پلیر را ترک کند همانند فیلمهای هندی


در آخر همه به خوبی و خوشی زندگیشان را ادامه می دهند حتی آن دختر لخت لال ژاپنی در بغل پدرش در نوک آسمان در خانه ای که حتما ضد زلزله است!!!

نوشته شده در  ساعت 0:28  توسط !!!  | 


چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

س ک س و فلسفه ی محسن مخملباف

فیلم س ک س و فلسفه ی محسن مخملباف را امشب دیدم . شروع فیلم فوق العاده زیبا و گرم و دلنشین بود و حس سرمای بیرون از ماشین را به خوبی انتقال میداد. 40 شمع به نشانه ی تولد چهل سالگی قهرمان فیلم . جان مردی که در روز تولد چهل سالگی اش قصد دارد 4 دوست دخترش را به هم معرفی کند.. مریم دختری که مهماندار هواپیما بود و جان از عشق او به یک عشق آسمانی یاد می کرد چون در هوا و در هواپیما آشنا شده بودند. هواپیمایی که فقط یک مسافر داشت ...جان.... فلسفه ی جان این بود که س ک س اثبات عشق مرد به زن است و فلسفه ی مریم این بود که امکان تسخیر جسمش را به مردی می دهد که روح اورا هم تصاحب کند. در صحنه ای جان دست خود را بر روی لبهایش می گذارد و آن را می بوسد و مریم نیز همین کار را با دستهای خودش انجام می دهد و بعد دستهایشان را به طرف هم دراز می کنند و دستهای یکدیگر را می گیرند و با دستهایشان نمادی از عشق بازی را به نمایش می گذارند..


فرزانه دومین فرد که جان او را به خاطر نوع راه رفتن زنانه اش دوست داشت. جان اعتقاد داشت عشقی بین او و فرزانه نیست چون این رابطه عشق نبوده بلکه شرایط عاشقانه بوده... جان قبل از دیدار فرزانه با شاعری صحبت می کرده تحت تاثیرحرفهای شاعر بوده و فرزانه نیز با دوست پسرش قهر بوده. جان اعتقاد داشت رابطه ای که به خاطر شرایط به وجود آمده فقط تا شرایط عاشقانه ی بعدی دوام می یابد.....


تهمینه پزشکی که جان به خاطر بیماری به بیمارستان رفت و با او آشنا شد. جان به تهمینه گفت از عشق ایدئولوژی نساز دنیا با دلداده شدن و یا دلکنده شدن دو معشوق هیچ تغییری نمی کند.

ملاحت زنی که جان را غافلگیر کرد ..به جان زنگ زد و او را به خانه اش دعوت کرد جان به آنجا رفت در حالی که سه مرد دیگر نیز آنجا بودند . ملاحت گفت من از جان چیزهای زیادی یاد گرفته ام .. و حالا می خواهم اعتراف کنم.. من با هر 4 نفر شما دوست بودم!!!! اما این زن نمی دانست که در دنیایی که ما زندگی می کنیم اگر مردی بگوید من با 4 نفر دوست بودم همه می گویند چه انسان با صداقتی هستی... اما اگر یک زن چنین چیزی را بگوید به او می گویند ف اح ش ه.... کلمه ای که یکی از دوست پسر هایش با سیلی ای به او گفت....


در کل فیلم جان ساعت کورنومتری داشت که با آن لحظه های خوش زندگی اش را اندازه می گرفت... تا حالا 40 ساعت خوشبختی داشت یعنی به ازای هر سال از زندگی اش فقط یک ساعت احساس خوشبختی...

در آخر فیلم جان یک شمع داشت و تولد تنهایی اش را جشن گرفت!!!

نوشته شده در  ساعت 1:59  توسط !!!  | 


سه شنبه سی ام مرداد 1386

آبی سفید قرمز

بخاطر پر کردن خلا های تنهاییم در این شهر ....مجبور شدم برای بار ششصدم فیلم آبی سفید قرمز را ببینم و تازه کلی چیزها در این سه فیلم دیدم که قبلا شاید ندیده بودم.
فیلم آبی با حرکت چرخ اتوموبیل شروع میشه که دلهره و ترس را به بیننده القا می کنه و بعد حرکت کردن پوست آبنبات در دست کودک در بیرون از پنجره ماشین حس معلق بودن رو. و بعد تصادف!!!! تنها جولی (ژولیت بینوش) زنده می ماند و همسر موسیقیدانش و تنها دخترش کشته می شوند. در صحنه ای از فیلم که بشدت مرا تحت تاثیر قرار داد وقتی جولی کیفش را خالی می کرد آبنباتی را دید که او را به یاد دخترش آنا و تصادف و مرگ همسرش انداخت. اول آبنبات را لیس زد و بعد با عصبانیت آبنبات را خورد تا از خوردنش لذت نبرد و شیرینی یا ترشی اش را حس نکند و بعد به دوست همسرش تماس گرفت و اورا به همبالینی دعوت کرد و روی همان تشک آبی با او همبستر شد آن تشک طبیعتا نماد زندگی مشترک جولی بود و او با این حرکت نشان داد که می خواهد گذشته را فراموش کند همچنین همسرش را.



فیلم سفید قهرمانش مردی لهستانی است به نام کارول . که همسر فرانسوی و زیبایش او را به خاطر نا تواناییه جنسی رها می کند. کارول با سرشکستگی از جدا شدن همسرش و این که دادگاه حرفهایش را گوش نداد فقط به گناه اینکه نمی تواند فرانسوی صحبت کند با قایم شدن در چمدان فردی که اتفاقی با او آشنا شد به لهستان برگشت و تنها چیزی که کارول با خود از فرانسه به لهستان آورد مجسمه ی صورت زن معصومی با لبهای کوچک بود. بعضی شبها با مجسمه اش عشقبازی می کرد. به صورت اتفاقی پولدار شد و تاجر. زمانی که همه چیز داشت جسدی را خرید و به تنها دوستش گفت به همه بگوید مرده است . و تمام ثروتش را به نام همسر سابقش کرد فقط به خاطر اینکه وقتی همسر سابقش بر سر تابوت او می آید ببیند آیا گریه می کند یا نه!!! همسرش آمد و او از پشت درخت او را بصورت مخفی با یک دوربین نگاه می کرد همسرش گریه کرد و کارول خندید. وقتی همسر سابقش به هتل برگشت کارول بر تخت او بود . آنها با هم همبستر شدند و کارول شیرینترین هم آغوشی را به همسر زیبایش هدیه داد. وقتی کارول رفت پلیس آمد و همسر کارول را به جرم قتل کارول دستگیر کرد و هیچکس حرف او را باور نمی کرد که کارول زنده است.




فیلم قرمز آخرین فیلم کیشلوفسکی و همچنین آخرین فیلم از سه گانه ی آبی سفید قرمز است. در این فیلم ولنتاین دختری که مدل است و عشقش در انگلستان زندگی می کند و فقط با تلفن با او در تماس است. این فیلم فقط به اعتقاد وجود اتفاق و تصادف در این زندگی و در این دنیا می پردازد. اتفاقی که آخر فیلم بیننده را شوکه می کند. در آخر فیلم کشتی ای در دریا غرق می شود که فقط هفت نفر زنده می ماند که جولی و دوست شوهرش... کارول و همسرش...ولنتاین و یک وکیل ..... صحنه ی آخر فیلم صورت ولنتاین است که به صورت اتفاقی همان تصویری می شود که وقتی در استدیو عکاسی از او برای تبلیغ آدامس عکس گرفتند و در شهر نصب بود و وکیل جوان ان را دیده بود!!!!





در کل این سه گانه یعنی آبی سفید قرمز نماد پرچم فرانسه است . با اینکه کیشلوفسکی اهل لهستان بود اما بخاطر دینی که به فرانسه داشت این فیلم ها را ساخت.
یک صحنه در هر سه فیلم تکرار شد این بود که فردی تلاش می کرد بطری ای را درون سطل آشغال بیاندازد.
هر سه فیلم با حرکت شروع شد. حرکت چرخ ماشین در آبی .. حرکت چمدان در سفید و حرکت در سیم تلفن در قرمز.




آبی سفید قرمز ما هم از این فیلم ها داریم اما فقط اسمشان آبی و خواب سفید و قرمز است ....تازه ما خیلی جلوتر از آنها هستیم ما صورتی هم داریم!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در  ساعت 0:5  توسط !!!  | 


جمعه بیست و ششم مرداد 1386

تا حالا شده بدونی کاری اشتباهه اما انجامش بدی؟؟؟ بدونی حماقته اما انجام بدی؟؟؟؟ من همچین کاری کردم و هیچی جز مرگ نمی تونه آرومم کنه....

نوشته شده در  ساعت 15:2  توسط !!!  | 


درباره ي من
نوشته هاي سابق

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
شهریور 1385
تیر 1385

موضوع مطالب
لينک دوستان

راز شمع( علا).....
آرزو
222
سايه سكوت

قالب از

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين