|
همش دلم میگیره،همش تنم اسیره خنجر زدم خوب نشد بل بل زدم،جور نشد..... .... مارا به اسفالت سوراخ،مارا به لذت اخ
که من چشمهایم را بسته بودم...یادت هست؟ می دانم که نیست. به یاد 25/30 شهریور شاید هم مهر!!! راحتی؟ خوبه؟
اینجا ایران است. ساعت 13:15 است. نسیم می
نوازد..آرام از روی بیابان شاید. کارتن خوابی در یکی از صندلی های فلزی آبی
دانشگاه ،دراز کشیده با عینک دودی بر روی چشمش.. دختری پاهایش را به ستونهای تالار آپادانای قرمز
داریوش تکیه داده و استادی که بر آنها مشت می زند تا طرح های قاشقی آن را به چالش
بکشد. پسری با جعبه عینکش عشق بازی می کند و 3 نفری که به
موتورهایشان می نازند. و نگهبان.. نگهبانی که همیشه تنهاست ..عین یک مترسک میان یک
مزرعه. و خبرنگاری که دوست داشت مستند ساز شود و الان استاد
درس مقاومت مصالح است با پ.شه ای سبز که این روزها جرم است.. و انسانی که برای معشوقه اش پیامک می فرستد از دیار
باقی و آرزویی که نافش را می خاراند تا کهیرش را به
آرمانش هدیه دهد.. چسب ها هم کاغذی شده اند در این راهروی بی پایان.. کلید هست..در هست..قفل همیشه بیدار است.. همکلاسی هایی که به ساندویچ گندیده شبیهند با بوی
تند خیار شور.. دخترانی که ساندیس را از نی می مکنند و تجسم می کنند
که بلک اند وایت می نوشند..یکیشان را باید وارونه کرد تا بخندد .. مردی که فاصله اش با اتاق اساتید 3 اتاق است..و این
جبر نام اتاقش را گذاشته آبدارخانه.. اینجا ایران است.
امشب از آن شب هایی نیست که همه چیز در آن آرام
است... امشب از آن شب هایی نیست که همیشه از ساعت 6 عصر شروع می شد...امشب درگیر
است، با سیم تلفن پاره شده..با بستنی آب شده. امشب در گیر است با پوست خشک
شده نارنگی.. امشب تنهاست با جنازه سنجاقکی
که تیر مرد.... امشب برای دیدار صبح بیدار می
ماند..مثل همیشه.. امشب می خواهد صبح را ببیند به
هر قیمتی..حتی به قیمت مبارزه با خدا.. امشب آرام نیست//خدا این را می
داند.. امشب ،امشب کشته خواهد شد... خدا شب سرکش را نمی خواهد.. امشب ، صبح را نخواهد دید... امشب آرام است...مثل همیشه.
یالا یالا رقصو شادی، شادی شادی رقصو شادی این روزها بد جوری عجین شده با: ذهن منو قلب منو عمر منو جون منو با خود میبری بابا تو کی هستی یه موجود خاصی از همه سری
دوباره پرواز...دوباره سفر!!!
مادر بزرگ ها عادت کرده اند که شهریور را برای پرواز انتخاب کنند. تسلیت به آرزو برای مادربزرگش.
از نردبان اتاقم بالا می روم و بی رحمانه از میوه
های همسایه یک گاز می گیرم. از دیوار اطرافت بالا می روم و بی اجازه به درون
حیاطت نگاه می کنم. توپم را حین بازی عمدا به خانه ات می اندازم تا
بهانه ای باشد برای آمدن به درتان. وقتی حس نباشد ...هیچ چیز کتمل آفریده نمی شود مثل
همین نوشته ی 3 خط ناقص من.
سفر رسما در مراحل انتهایی آغاز شدن است. حتما خوش خواهد گشت.
امید به انسان را زمانی بیشتر درک کردم که دیدم آن زن بچه بغل دست همسر مرده اش را گرفته و عشقش را در کوچه های اسپانیا به رخ تمام انسانها می کشد. بیخبر از آنکه دخترش با سربازان انگلیسی در حال معاشقه است. گاهی زندگی سخت تر از اونیه که آدم تصور می کنه.برگرفته از فیلم اشباح گویا
پکی به بیخیالی با پاهایی درون آب دریا با نگاهی که مرده ای را شناور بدرقه می کند و دودی سفید که در دهانم حبس می کنم و از راه مجرای بینی ام به بیرون می اندازم... این است عبادت جدید من...
می خندم با لبهایی که تا بنا گوش وا شده اند،با
اشکهایم پهنای صورتم را می شویم.. با دست راستم دست چپم را لمس می کنم تا مطمئن
شوم از حضورش.. با دست راستم زخم دست چپم را می پوشانم تا مادرم آن را نبیند.. سرم را میان دست هایم می گیرم تا فرار نکند از روی
بدنم ... با دست هایم پاهایم را می فشارم و به آنها فرمان دهم
در راهی قدم بگذارند که در آن بتوانند شنا کنند.... این است وضوی هر روز من برای نیایش خدا...
بی دلیل این روزها بد شده ام ، خودم می دانم. وقتی به
این راحتی می توانم چشمان خسته و دلگیرت را آزرده کنم. وقتی با این بی رحمی می توانم از زمین گیر شدنت بی
تفاوت رد شوم و به تورا به نظاره ی رقص پاهایم دعوت کنم. وقتی با ابن .... می دانم.. بد شده ام... این را بگذار به بد شدن اکثر آدمها این روزها..
شب است ، یک شب گرم و مرطوب. چشمانم را می بندم و
تصور یک صبح سرد می کنم که تو در خانه تان را برویم باز می کنی و لبخند می زنی. جوراب های بلند قهوه ای زیر زانویت به من سلام می
گویند : همیشه کف پاهایت اولین جایی هستند که سرد می شوند. این تصویری است که این روزها زیاد می بینم. چشمانم را باز می کنم ،، شب است ، یک شب گرم و مرطوب
! به همراه چشمان مرطوب.....
و این گاهی همچنان همراه من از
2 تیر... امشب به عزای یک عود نشسته
ام..عودی که وجودش را در اتاقم با فریاد نقش بست تا سنجاقکی با صدای اعتراض او
خودکشی کند...شمع ها در نبود او جیغ می کشند... ناگهان چراغ اتاقم سعی بر سرکوب
آنها می کند.. شمع را بی هویت ..سنجاقک را از
یاد برده و عود را ناشی می پندارد: بی خبر از چشم تنها مورچه ی نوزاد اتاقم که در
خانه ی مارمولکی پیر روزهای تبعیدش را می گذراند....آری او به من یاد آوری خواهد
کرد در تیر 89, تیر 88 را ...
40 تخم مرغ در حیاط خانمان یک هو پیدا
شد ..دو مرغ در بدست آوردن آنها با هم سر جنگ داشتند. با پا درمیانی تنها خروسشان
تصمیم گرفتند که تخم مرغ ها را در بین خود تقسیم کنند . به هم چسبیده روی تخمها
خوابیدند. گاهی به هم نوک می زدند گاهی سر و صدا می کردند. خروس هم ,همچنان صبح ها اذان می گفت
و در تمام روز به اذان صبح فردا فکر می کرد. 21
روز گذشت... جوجه
ها دنیا نیامدند مثل اینکه هنوز به بلوغ نرسیدند... در روز بیست و دومم خودمان با
چوب تخم ها را شکستیم... نتیجه جالب بود فقط یکی از مرغها بی تابی می کرد آن یکی
مرغ با خروسش عشق بازی می کرد.. تعداد کمی از تخمها جوجه شدند و زنده بودند.
باقیشان خون بودند. جوجه
ها سر در گم بودند مرغی که بی تابی می کرد آنها را زیر پر و بال خود راه
داد...جوجه ها آرام شدند..حالا 2 روز می گذرد آن یکی مرغ خسته از عشق بازی سراغ
جوجه هایش را می گیرد.. او خروس را حامی خود می داند. نصف
بیشتر جوجه ها را برای خود برداشت ..حالا جوجه ها سردر گم هستند این تفاوت گرمای
بدن مادرشان آن ها بی قرار کرده... آنها سردر گم هستند مثل زمانی که به دنیا آمدند
، آن هم به دنیا آمدن اجباری... آنها
گاهی به تخم خونی گوشه ی حیاط می نگرند و آرزو می کنند کاش آنها هم در نطفه خفه
شده بودند و سه قطره خون بودند …..
بی هوا در اوج بی اکسیژنی دلتنگت شدم یک هو. برای دلتنگیم بی دلیلم.. هیچگاه برایت نخواهم گفت...هیچگاه.. اجازه می دهم زمان همان گونه که می خواهد رد شود..
و این روزها وقتی به آسمان نگاه می کنم نا خودآگاه داری را میبینم که پیرزنی پشت آن با گیسوانش گلیمی می بافد برای زیر پای من وقتی که قصد میکنم با تو به کنار دریا بروم تا بگویی که چقدر دروغ می گویی وقتی من عینک به چشمهایم زده ام تا نور خورشید را به حریم خود راه ندهم تا تاریکی بهانه ای شود برای گم شدن در اتاقی که همیشه قفل است چون در آن پدربزرگی زندانی است در قاب عکسی تا گاهی عید بهانه ای شود برای پاک کردن سالها خاکی که در گلویم اسیر است تا اورا به زندان بیاندازم به امید داری که او را برای همیشه از صحنه ی گلیم خاک خورده ی عینکم محو کند.. پ . ن: هیچ چیز به اندازه ی خواندن یک کامنت خصوصی تایید نشده من را در این چند روزه خوشحال نکرد. ممنونم دوست خوب من.
من و پیرزنی در ایستگاه اتوبوس کیسه ای پر از نان به قضاوت در بین ما نشسته و با بویش به دیالوگ با ما پرداخته.. پیرزن با هر اتوبوس که رد می شود از جای بر میخیزد و چشمانش به من می فهماند که نمی تواند بخواند.. و من با او سخن نمی گویم.. چشمانش ..بوی نان .. تمام انتظار های ایستگاه از من می خواهند سخن بگویم و من بی صدا.. ......کاش چشمانش می دانستند که من امروز روزه ی سکوت گرفته ام..
گاهی وقت ها مثل الان به چیزهایی دل خوش می کنم که می دانم زمانی برایم کوچک ترین اهمیتی نداشتند. و ترس از این عادات. باید یاد بگیرم که وقتی تنها بانوی خانه ی پدریم با تنها پرنده اش بازی می کند و به آن غذا می دهد دلم نگیرد.. باید یاد بگیرم وقتی تنها پیرمرد فرزانه ی خانه مان دیر به خانه می آید نگرانش نشوم.. باید یاد بگیرم وقتی صفحه ی خبر گزاری ها را باز می کنم خبر فوتی مرا منقلب نکند.. باید یاد بگیرم وقتی دوستم ناراحت است بتوانم بی تفاوت باشم.. باید یاد بگیرم وقتی می خواهم پکی به بی خیالی بزنم تصویر آن شش های سیاه در جلوی چشمانم رژه نرود.. باید یاد بگیرم با تنها مرد 25 ساله ی زندگیم بیشتر مدارا کنم.. باید یاد بگیرم که بیشتر یکی باشم.. در آستانه بیست و یک ساله شدنم...سبز خواهم شد...در بیست و سه اردی بهشت!!شاید!!
|
About![]()
Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 شهریور 1385 تیر 1385 Links
راز شمع( علا)..... |